یادت میاد گفتی به من
عشق تورو به دل دارم
دروغ می گفتی اما من
راست راستکی دوست دارم
سر به سرم گذاشتی و
چند روزی موندگار شدی
گفتی که همدمم میشی
همرنگ روزگار شدی
چشمات بهم دروغ می گفت
اما بازم می خواستمت
وقتی که رفتی به سفر
به انتظار نشستمت
پیش خودم دلم می گفت
که بر می گردی از سفر
برگشتی اما چه جوری
دستت تو دست یک نفر
دلم که باور نمی کرد
از تو یه دستی خورده بود
اون روز نشست و گریه کرد
که بازی رو نبرده بود
بعد از سرود عشق تو
دلم دیگه شعری نخوند
همرنگ آدما شد و
عاشق هیچکسی نموند
بعد از تو و نگاه تو
دلم دیگه فریب نخورد
دیگه برای هیچکسی
به خاطر نگاش نمرد![]()
نوشته شده توسط جواد در یکشنبه سی ام تیر 1387 ساعت 19:26 موضوع | لینک ثابت
پيرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود .
دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت.
وقتی به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلند شد،
دسته گل را به دختر داد و گفت: می دانم از اين گل ها خوشت آمده است.
به زنم مي گويم كه دادم شان به تو. گمانم او هم خوشحال می شود.
دختر جوان دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد كه از پله هاي اتوبوس پايين می رفت
و وارد قبرستان كوچك شهر می شد ....![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط جواد در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت 17:48 موضوع | لینک ثابت
دلم تنگ است ..........
دلم تنگ است... دلم اندازه حجم قفس تنگ است
سکوت از کوچه لبريز است صدايم خيس و باراني است
نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني است
نوشته شده توسط جواد در جمعه چهاردهم تیر 1387 ساعت 20:47 موضوع | لینک ثابت
{تواگه پائيز زردي واسه من بهار سبزي...
تواگه هواي سردي واسه من هميشه گرمي...
تواگه ابر سياهي واسه من ابر بهاري...
تواگه دشت گناهي واسه من يه بي گناهي...
تواگه غرق نيازي واسه من يه بي نيازي...
تواگه رفيق راهي واسه من يه تکيه گاهي...}![]()
![]()
نوشته شده توسط جواد در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ساعت 16:21 موضوع | لینک ثابت
قطره ای آبم زچشم اشکبار افتاده ام
پاره ای آهم براهی بی قرار افتاده ام
آتشم، در خرمن آمال خويش افکنده ام
ناله ام، در دامن شبهای تار افتاده ام
بوسه ای نشکفته ام ،در موی او پيچيده ام
حسرتی بی حاصلم در پای يار افتاده ام
اشک چشمم،آيت نوميديم ای جان ولی
در رهت از ديده ای اميدوار افتاده ام
گر جوانی می کنم در عشق او عيبم مکن
برگ خشکم در گريبان بهار افتاده ام
نوشته شده توسط جواد در دوشنبه سوم تیر 1387 ساعت 16:12 موضوع | لینک ثابت
داستان پسرک و سگ...!!!
کشاورزی تعدادی توله سگ ازنژادی خوب رو گذاشته بود واسه ی فروش.
پسر بچه ای رفت سراغش و گفت:می خواهم یکی از اونا رو بخرم.
کشاورز جواب داد که:اونا نژاد خوبی دارن و کمی گرون هستند.
پسر کوچولو پولهایی رو که توی مشتش نگه داشته بود شمرد و گفت:من فقط 29سنت دارم.
کشاورز سری تکون داد و گفت: متاسفم پسرم اونا خیلی گرون تر از این حرفا هستند.
پسرک خواهش کرد : پس فقط اجازه بدید نگاهی بهشون بندازم.
و بعد از قبول کردن کشاورز رفت سراغ توله ها و چهارتا سگ کوچولوی پشمالو رو دید که با هم بازی می کردن و بالا و پایین می پریدن .
یهو یه صدای خش خش که از لونه ی سگ ها میومد توجه اونو جلب کرد و رفت به سمتش.
اونجا یه توله سگ لاغر رو دید که جثه اش از بقیه کوچیک تر بود و به دلیل این که یکی از پاهاش معیوب بود لنگ لنگان راه می رفت.
یه دفعه چشم های پسرک برقی زد و دوان دوان رفت سراغ کشاورز و گفت: آقا ممکنه اونو به من بفروشین .
کشاورز با تعجب پاسخ داد که: پسرم اون لنگه و لاغر.... به سختی هم راه می ره پس نمی تونی باهاش بازی کنی.
پسر کوچولو که هنوز چشم هایش می درخشید پاچه ی شلوارش را بالا زد و پای مصنوعیش را به کشاورز نشون داد و گفت اون توله سگ به کسی نیاز داره که درکش کنه و اشک تموم صورتش رو پوشوند.....
نوشته شده توسط جواد در یکشنبه دوم تیر 1387 ساعت 19:19 موضوع | لینک ثابت
هیچ حرف دگری نیست كه با تو بزنم ، تونمی فهمی اندوه مرا
چه بگویم به تو ای رفته ز دست
شدم از مستی چشمان تو مست
شده ام سنگ پرست
مرگ بر آن كه دلش را به دل
سنگ تو بست
تو نمی فهمی
اندوه مرا...
نوشته شده توسط جواد در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 10:46 موضوع | لینک ثابت
هر که عاشق شد منت از صد یار می باید کشید
بهر یک گل منت از صد خار می باید کشید
من به مرگم راضیم اما نمی آید اجل
بخت بد بین کز اجل هم ناز می باید کشید
نوشته شده توسط جواد در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 ساعت 14:55 موضوع | لینک ثابت
به غم كسی اسیرم كه ز من خبر ندارد
عجب از محبت من كه در او اثر ندارد
غلط است هر كه گوید دل به دل راه دارد
دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد
نوشته شده توسط جواد در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت 18:28 موضوع | لینک ثابت
بي تو من در اوج غمها پر پروازم شکسته
نازنينم رفتن تو تا ابد بالم رو بسته
وقتي رفتي لحظه ها از من هميشه دور دورند
تا تو رفتي اينهمه بيگانه ها هر لحظه از من در عبورند ![]()
نوشته شده توسط جواد در سه شنبه هفتم خرداد 1387 ساعت 13:44 موضوع | لینک ثابت
صبر کن گريه زمين گير شود بعد برو
يا دل از ديدن تو سير شود بعد برو
تواگر کوچ کني بغض دلم ميشکند
صبر کن عشق به زنجير شود بعد برو
نوشته شده توسط جواد در سه شنبه هفتم خرداد 1387 ساعت 13:42 موضوع | لینک ثابت
..::باغبان غوغا مكن من مرد گل چين نيستم::..
..::من خودم گل دارم و محتاج هر گل نيستم::..
نوشته شده توسط جواد در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 14:27 موضوع | لینک ثابت
شبي غم با دل من گفتــگو کرد
مــرا با چشـمهـايت روبــــرو کرد
دلم مي گفت : هرگز عاشقت نيست
ولي دست دلم را گريه رو کرد
نوشته شده توسط جواد در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت 0:17 موضوع | لینک ثابت
تو اي زيباترين شعر خدايي ، تو اي گلبرگ سرخ آشنايي ، ميان كوچه هاي
قلب تارم ،به دنبال تو مي گردم كجايي ؟!!
نوشته شده توسط جواد در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 15:39 موضوع | لینک ثابت
فراقت در دلم آتش به پا کرد * مرا در دشت تنهايي رها کرد * دو صد نفرين به جان باغباني * که گلها را از بلبل جدا کرد *
نوشته شده توسط جواد در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 20:34 موضوع | لینک ثابت
بيا باران که صحرا بي قرار است *** زمينِ تشنه بي تو سر به دار است *** بيا باران گياهم را عطش کُشت ***
نمي بيني نگاهش سوگوار است ***
نوشته شده توسط جواد در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 20:32 موضوع | لینک ثابت
دوستت دارم چون تنها ترين فکر تنهايي مني.دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي مني.دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب مني.دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني.دوستت دارم چون به يک نگاه،عشق مني...![]()
نوشته شده توسط جواد در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 17:24 موضوع | لینک ثابت
يک نوشته عاشقانه زيبا !!!
تولد
تفکر
علاقه
پيدايش
شناخت
تفکر
سوال
شناخت
تفکر
عشق
عاشق
معشوق
تنفس
ضربان
مسير
اختشاش
درآميختن
ميل
ضربان
کشش
اميد
شور و اشتياق
تصوير
ترس
تنبيه
تحقق
تضمين
خاطره
زمانيکه نمي داني يک تولد ، يک خاطره را رقم مي زند
مرگ نگاهت ، سقوط علاقه را در بر دارد
تحقق پيدايش ، تنفر شناخت را مي سازد
و تفکرت از هم کسسته مي شود
و ......
آيا باز هم نشانه اي از عشق در تو مي ماند؟
اما با همهُ اين تفاسير من هنوز که هنوز است
وظيفه ام را که بر من تمام شده مي نوازم....
عاشق مي مانم تا ...
در آرزوي شيرين بوسه اي از لبانش
و جرعه اي از شراب وجودش
آرام گيرم........
اين است معجزهُ قرن ها تکامل
نوشته شده توسط جواد در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 0:8 موضوع | لینک ثابت
در آغوشم بودي! قطره اشکي بر گونه ات لغزيد خواستم با انگشتانم آن قطره اشک را پاک کنم اما...!
اما، آن قطره اشک براي انگشتانم آشنا بود ... آشنا بود...؟
يادم آمد....! آن هنگام که خداوند تو را مي آفريد خاک تو را با اشکهاي من سرشت،
راستي به گونه هاي خيس من نگاه کن، اشکهاي من براي انگشتان تو آشنا نيست!
زندگي مسابقه نيست زندگي يک سفر است و در آن مسافري باش که در هر گامش
ترنم خوش لحظه هاست![]()
نوشته شده توسط جواد در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 ساعت 0:27 موضوع | لینک ثابت
شبيه شمع كه خيلي نجيب ميسوزد دلم براي تو گاهي عجيب ميسوزد
دلم براي دل ساده ام كه خواهد خورد دوباره مثل هميشه فريب ميسوزد
نشسته اي به اميد كه؟ گـُر بگير اي عشق هميشه آتش تو بي لهيب ميسوزد
تو اشتباه نكردي گناه آدم بود اگر هنوز بشر پاي سيب ميسوزد
من آشناي تو بودم ولي ندانستم غريبه ها دلشان هم غريب ميسوزد
براي من فقط اين دل ز عشق جا مانده است كه با نگاه شما عن قريب ميسوزد
نوشته شده توسط جواد در دوشنبه ششم اسفند 1386 ساعت 16:25 موضوع | لینک ثابت
سوختم باران بزن شايد تو خاموشم کني
شايد امشب سوزش اين زخم ها را کم کني
آه باران من سراپاي وجودم آتش است
پس بزن باران بزن شايد تو خاموشم کني
نوشته شده توسط جواد در دوشنبه ششم اسفند 1386 ساعت 16:19 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

من جواد هستم 17 سال دارم و امیدوارم از وبلاگم راضی باشید
پس نظر یادتون نره
با تشکر:جواد
اینم آی دی منه:titam_lovly
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY